تبليغاتX
پاپیون الیو
امروز صبح روزم رو با چرخ زدن تو وبلاگ ها آغاز کردم! به طور اتفاقی به 6 تا پست از بلاگ های مختلف برخورد کردم، که با "امروز صبح" شروع کرده بودن!
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 13:44  توسط الشن  | 

یه قسمت از دیالوگ فیلم American Beauty:

وقتی Jane بعد از دعوای مامان باباش تو اتاقش نشسته و مامانش میاد تو اتاقش:

.Mom: I wish that you hadn't witnessed that awful scene tonight but in a way, i'm glad

?Jane: why? so I could see what freaks you and dad really are

Mom: No, I'm glad now, because you're old enough now to learn the most important lesson in life: You cannot count on any one except yourself, you know ,it's sad but true.  & the sooner you learn it the better

------

And now i learn it better....                   l

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:17  توسط الشن  | 

اینایی که می بینی اشک نیس، چشمام دارن تف می کنن!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 17:17  توسط الشن  | 

روز خوبی نبود،مثل این بود که نیروهای عالم متحد شده بودن بهم یادآوری کنن که هنوز چیزهایی هست که ازشون فرار می کنی و این که اگه راحت می ری و میای و میگی و می خندی دلیل بر نابود شدن چیزایی نیس که ازشون در فراری...
چه جور می شه یه روز صبح که بیدار می شی مثل همه ی اون روزایی نمی شه که می تونی به هر چیزی که سر راهت سبز می شه ، هر چیزی که می خواد باشه، لبخند بزنی؟
چه جور می شه که صبح با باز کردن چشمات نگاهت از سقف سر می خوره پایین و رو هوا معلق می شه و تصادفی از وسایل اتاقت رد می شه و به عادت می ره سمت گوشیت ،همین که به صفحه ی گوشی می رسه، رو نتی که رو صفحه اش نوشته شده میخکوب می شه و لبخند همیشگی محو... جوری که انگار هرگز وجود نداشته: " زندگی عالیه!"
زندگی عالیه؟یه بار دیگه به اتاقت نگاه می کنی،دهن کجی می کنه، چپ نیگاش می کنی و میری بیرون، اما فرقی نمی کنه، همه جا مثل هم می شه،همه جا دهن کجی می کنه ، همه جا کثافته! 
استکان چایی هم از دستم میفته و احساس می کنم صدایی شنیدم که از توی صدای شکستگی گفت: "اتحاد شکننده"!!
خواستم ازش بپرسم اتحاد شکننده یعنی اتحادی که شکسته می شه؟ یا اتحادی که کسی رو  می شکنه؟! ولی حیف زود شکست و تموم شد!     

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:50  توسط الشن  | 

پایان هرشبانه روز، وقتی برام محسوس می شه که آخر شب همه ی پیج ها رو دونه دونه به
Alt-F4
می سپارم و خودم می مونم چشم به راه
!Alt-F4
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 3:45  توسط الشن  | 

هیچی بدتر از این نیست که شب به هزار راه متوصل شی برای خوابیدن و نهایتا تصمیم بگیری یه فیلم ببینی و ... بعد ساعت 6 صبح با گردن خشک شده و یه دست یخ زده که  چون ازش به عنوان پایه برای نگه داشتن سر استفاده شده ، خون حوصله ی بالا رفتن از رگ های سر بالایی رو نداشته و گفته بذار یخ بزنه، به درک! و چشمهایی که موقع باز کردنشون صدای در روغن کاری نشده رو میدن... با صدای تیتراژ پایانی فیلم از خواب بیدار شی!

اونم با این جمله ش: !Because the sky is blue, it makes me cry

پ.ن : همیشه هر اتفاقی که میفته و باب میل مون نیس، هیچی بدتر از اون نیس!!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 13:50  توسط الشن  | 

اتاقش پنجره ای رو به جنوب دارد.یعنی اگر نگاهش می توانست از کوه ها عبور کند و توان انحراف در راستای انحنای کره ی زمین را داشت،می توانست از پنجره ی اتاقش، قطب جنوب را ببیند با پنگوئن ها و خرس های قطبی اش و اسکیمو ها! آن وقت اگر کمی، فقط کمی بیشتر سرش را از پنجره بیرون می  آورد و چند درجه به سمت شرق می چرخید، می توانست او را ببیند... آن وقت به اسکیمو ها نگاه می کرد که چه دورند و به او که چه نزدیک است...!؛ 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 23:32  توسط الشن  | 

1:
دختری که خشمگین ترین چهره ای که از پدرش -تنها مردی که همیشه تو متن زندگیش وجود داشته - دیده، وقتی بوده که پدر سکوت کنه و جو سنگینی حاکم بشه و دختر رو بسپاره به سنگینی "بی رحمانه ی " جو حاکم شده؛ حالا وارد جامعه ای شده که مردهاش با خشونت تمام ابراز عشق می کنن...
دختر می ترسه... نه از حس غریبی که نسبت به این همه خشونت داره و نه حتی از ضربه ی دستی که به سمتش نشونه بره... از این که در مقابل سکوت کنه و هیچ نگه...

2:
بالاخره خشم به دختر غالب شد و فقط تونست " کلماتی رو که دور از شخصیتش بود و هرگز انتظارش نمی رفت" بر زبون بیاره بدون این که کوچکترین اطلاعی از چگونگی کنار هم قرار گرفتن تک واژها و ترکیب اون ها داشته باشه، با تسلط کامل(!) اون ها رو ادا کنه ، کیفش رو برداره و بره...! ؛
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:9  توسط الشن  | 

نداریم!

دچار شد!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:7  توسط الشن  | 

با اینکه اسباب کشی کردیم ولی مامان هنوز تو خونه قبلی میاد و می ره و خرت و پرت هایی رو که در طول این 12 سال این ور اون ور خونه پخش و پلا کردیم، جمع و جور می کنه.اسباب کشی از یه خونه ی 3 طبقه ی نه چندان بزرگ، به یه خونه ی 1 طبقه ی نه چندان بزرگ کار آسونی نیس.اونجا اتاقم 3*4 بود و این جا 3*3 .به اندازه 1متر مکعب از وسایل اتاقم جا گذاشتم تو خونه قبلی.

امروز منم با مامان رفته بودم مطمئن شم همه ی چیزایی رو که جا گذاشتم،دیگه لازم ندارم، بعد از اسباب کشی اولین بار بود که می رفتم. وارد حیاط خونه شدم، دلم برای باغچه ی کوچولوی خونمون تنگ شده بود، بعد 12 سال هنوز می تونم وجود گلای آفتاب گردون رو حس کنم، با اینکه دیگه نیستن.اولا که اسباب کشی کرده بودیم اینجا ،آفتاب گردون کاشته بودیم . من و الدوز تو حیاط مسابقه می ذاشتیم. هر کی بیشتر تخمه بچینه ، فرداش اختیار دوچرخه دست اون بود... و من امروز خودمو تو یه گوشه از حیاط دیدم که بالاخره بیشتر از الدوز تخمه چیده بودم و فرداش یه دل سیر دوچرخه سواری کردم و آخرش از خستگی کنترل دوچرخه از دستم در رفت و کوبیده شدم زمین، چراغ دوچرخه شکست و زانوم بد جوری زخمی شد. 7-8 سال پیش اسفند ماه که باغچه رو مرتب می کردیم، مامان و بابا آفتاب گردونارو کندن، چون گنجیشکا میومدن تو حیاط و تخم آفتاب گردونارو می خوردن و حیاط کثیف می شد. بعد اون سال که دیگه آفتاب گردونی در کار نبود که من و الدوز مسابقه بذاریم، زیاد دوچرخه سواری نکردیم.هیچ کدوممون. حیاط هم دیگه کثیف نشد.

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 15:24  توسط الشن  |